جایگاه قدرت نرم در اندیشه ی سیاسی امام علی علیه السلام

از جنگ دوم جهانی به بعد، سهم امپریالیسم اقتصادی و فرهنگی در فعالیتهای وسیع بینالمللی دولتها، افزایش یافته است. این مسئله دو علت دارد. از یک سو امپریالیسم نظامی گسترده و آشکار، دیگر ابزاری عقلانی در سیاست خارجی محسوب نمیشود زیرا متضمن پذیرش خطر نابودی خود در یک جنگ هستهای است. از سوی دیگر، تجزیهی امپراتوریهای مستعمراتی به تعداد زیادی دولت ضعیف، که بسیاری از آنها باید برای بقای خود به کمک خارجی متکی باشند، برای دولتهای امپریالیستی فرصتهای جدید فراهم میکند تا قدرت خود را از طریق ابزار اقتصادی و فرهنگی توسعه دهند(مورگنتا،۱۳۸۹،ص۱۱۹).
توسیدید، یکی از اولین مطالعات موردی ثبت شده، در مورد درک و ارتباطات قدرت در سیاست جهانی را عرضه میدارد که از آنزمان، بهنام گفتمان «ملیان» شناخته شده است. گزارش توسیدید از گفتوگوی «ملیان» نشان میدهد که تقریباً از زمان ثبت سیاست جهانی، این منبع ویژه از قدرت، مورد سوء استفاده قرار گرفته است. در طول جریان بحث، آتنیها در مطالب و لحن کلام، پرخاشگرند و با آگاهی از قدرت برتر خود و مأموریت به دقت طراحی شده- که باید «ملیان»ها را به تسلیم بدون قید و شرط متقاعد کنند- غیر قابل انعطاف هستند، و اعتراض «ملیان»ها را با اعلام «منافع شخصی» و «عملی بودن» به هیچ نمیپذیرند. «ملیان»ها عقب مانده، مردد از اظهار قابلیتهای خود، در عوض به «عدالت» و «انصاف» و به آگاهی از منفعت متقابل، متوسل میشوند. بنابراین ارتباطات سیاست قدرت، به طور جدایی ناپذیری به ارتباطات تواناییها و منافع متصل است. امروزه ایالات متحده در نقش آتنیهای جدید ظاهر شده است و دنیای در حال توسعه نمایانگر منفردین و مجموعهای از «ملیان» ها است. ایالات متحده در روابط خود با دنیای در حال توسعه مانند قدرتهای بزرگ قرن نوزدهم، برای تهیه دستور جلسه اصرار میورزد، و از موقعیت کشوری که برتری آن مشهود است اقدام میکند. ایالات متحده از اصرار خود منصرف نمیشود، جهان در حال توسعه برای منافع خویش این دستور جلسه را میپذیرد. در هیچ زمان دیگری به غیر از زمان اوج جنگ سرد، جهان سوم با جزیرهی «ملیان»ها قابل مقایسه نبود. اقتصاد و تسلیحات نظامی، فقط دو نیروی اعمال فشار بودند. ایالات متحده در آنزمان به مثابهی رهبر حرکتهای مردم به ارزش تبلیغات برای مقاصد ارتباطات سیاست قدرت پی برد. در حال حاضر نقش قهرمانهی ایالات متحده در گسترش مردمسالاری، خصوصیسازی و غیره است. چیزی که باعث وجه تمایز سیاست بینالمللی در اواخر قرن بیستم از قرن نوزدهم میشود این است که زمینهی مورد نزاع از جغرافیا و مظاهر مادی به مسائل فرهنگی و اجتماعی- اقتصادی، تغییر جهت داده است(مولانا،۱۳۸۳، صص۲۹-۲۸).
به موازات تحول صورت گرفته در اشکال سخت افزاری قدرت، یعنی کاهش غلبه و فراگیری اهرم نظامی، و ارتقاء مقبولیت اهرم اقتصادی، شاهد رونمایی نوع بدیعی از اعمال قدرت با ماهیتی نرم افزارانه هستیم که اهمیت فوقالعاده و روز افزونی در عرصهی معادلات بینالمللی یافته است. کنار رفتن سایهی سنگین تفسیر رئالیستی جنگ سردی از قدرت، این مجال را برای برخی متفکران و صاحبنظران روابط بینالملل فراهم ساخت تا به شیوههای دیگری برای نفوذ گذاری و تحمیل اندیشه بیاندیشند. اینان به سطح زیرین سکهی قدرت توجه کردند که ذاتی ناپیدا و غیر ملموس دارد و متکی بر ابزارهای سرکوبگرانهی سخت افزاری نیست، بلکه از طریق غیر مستقیم اعمال میگردد و رفتارهای مخاطبین را بدون کاربرد زور آشکار جهت میدهد. طلایه دار مطالعات نرمافزاری قدرت را باید «جوزف نای»، پژوهشگر آمریکایی متعلق به رهیافت نئولیبرالیسم، دانست که اصطلاح قدرت نرم را نخستین بار وارد ادبیات روابط بینالملل نمود و کوشید تا تأثیر عوامل غیر سخت افزاری نظیر فرهنگ را بهعنوان اهرمهای نرم مولد قدرت، در قالب یک طبقه بندی مستقل مورد بررسی قرار دهد(سعیدی،۱۳۸۹،ص۸۹).
مفهوم قدرت نرم
در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ آلفرد دوگرازیا، جامعه شناس آمریکایی، مجبور نمودن و یا وادار کردن اجباری را به دو صورت طبقهبندی کرده است: «مجبور نمودن مشروع» و «مجبور نمودن غیر مشروع». او صورت مشروع مجبور نمودن را «نیرو» نامید و شکل نامشروع آن را «خشونت». در سال ۱۹۷۳ کلاوس نور، از اساتید دانشگاه هاروارد، در کتابی تحت عنوان قدرت و ثروت، از دو نوع نفوذ سخن گفت که بر اساس به اجبار واداشتن متمایز میشدند. بدین ترتیب او «نفوذ اجباری» را از «نفوذ غیر اجباری» تمیز داد، «نفوذ اجباری» را ناشی از اقدامات نظامی یا اقتصادی معرفی کرد، و «نفوذ غیر اجباری» را بیشتر تحت تأثیر عوامل فرهنگی توصیف نمود. جان کنث گالبرایث، در زمانی که استاد دانشگاه هاروارد بود در یکی از کتابهای خود این ایده را مطرح کرد که «بردگی تنبیه، سرمایهداری تشویق، و دموکراسی اقناع میکند». گالبرایث، اقتصاددانی با مشرب فکری لیبرال سوسیالیستی، بر خلاف بسیاری، سرمایهداری را با دموکراسی همراه نمیدید و دورانی بعد از سرمایهداری را در اندیشه میپروراند که در آن قدرت تشویقی جای خود را به «قدرت اقناعی» میدهد. با این همه قدرت نرم از سالهای پس از جنگ سرد مورد توجه گسترده محافل سیاسی و اجتماعی بینالمللی قرار گرفت و برای اولین بار به عنوان یک تئوری منسجم مطرح شد(امامزادهفرد،۱۳۸۹،صص ۱۴۸-۱۴۷).
جوزف نای، استاد دانشگاه هاروارد، مفهوم قدرت نرم را نخستینبار در نشریهی آتلانتیک در مارس ۱۹۹۰ مطرح نمود. او در این مقاله میگوید: «اگر آمریکا تنها دو درصد از مبلغ ناخالص داخلی را به برنامهای اختصاص دهد که هم آموزش داخلی را ارتقا داده و هم کمکهای مؤثر و اطلاعات مورد نظر را به خارج برساند، به قدرتی متفاوت و عمیقتر از قدرت سخت دست مییابد که به آن قدرت نرم میگوییم». نای پس از آن در کتاب ناگزیر از رهبری، این مفهوم را مورد بررسی و توضیح بیشتری قرار داد. در این کتاب او کوشید بر عکس دیدگاه مسلط جهانی مبنی بر افول ابرقدرتی آمریکا، نشان دهد که این کشور نه تنها به لحاظ نظامی و اقتصادی، بلکه در بعد دیگری به نام «قدرت نرم» نیز قویترین کشور محسوب میشود. او استدلال میکند که این نوع قدرت میتواند موجب بهوجود آمدن افکار عمومی مطلوبتر و کسب اعتماد بیشتر در کشورهای دیگر شود. نای مجدداً در سال ۲۰۰۱ با انتشار کتاب ماهیت تناقض آمیز قدرت آمریکا به مفهوم قدرت نرم بازگشت. این کتاب در واقع هشداری علیه فاتحگرایی آمریکا در قرن بیست و یکم بود. نای همچنین در اثر بعدی خود با عنوان قدرت نرم ابزار موفقیت در سیاست بین الملل، به تفصیل دربارهی این جنبه از قدرت مینویسد(کرمی،۱۳۹۱،صص۱۴۰-۱۳۹).
قدرت نرم بر قابلیت شکل دادن به علایق دیگران تکیه دارد. قدرت نرم توانایی تعیین الویتها است؛ بهگونهای که با داراییهای ناملموس مثل داشتن جذابیتهای فرهنگی، شخصیتی، ارزشهای سیاسی و نهادهای مرتبط همسو باشد و یا سیاستهایی که مشروع بهنظر رسیده و یا دارای اعتبار معنوی هستند را پدید آورد. اگر یک رهبر ارزشهایی را ارائه کند که دیگران خود مایل به پیروی از آن باشند، اداره کردن آن گروه هزینه کمتری خواهد داشت. قدرت نرم همچنین شامل توانایی جذب کردن نیز میشود و جذب، اغلب باعث مشارکت توأم با رضایت میگردد. در اصطلاح رفتاری قدرت نرم، قدرت جذابیت و در اصطلاح منابع، قدرت نرم داراییهایی هستند که چنین جذابیتهایی را تولید میکنند(نای،۱۳۸۹،صص۴۴-۴۳).
قدرت نرم را میتوان در قالب توانایی نیل به اهداف مورد نظر از طریق جلب آراء و نظریات افکار عمومی تعریف کرد. در این نوع از قدرت، مسئلهی اجبار و فشار بر مردم برای جلب نظر و یا تحمیل ارادهی خود بر آنها، نظیر آنچه در بهکارگیری قدرت نظامی صورت میپذیرد، مطرح نیست، بلکه فضا و شرایط دسترسی به اطلاعات مورد نظر، بهنحوی فراهم میشود که آنها را به پذیرش نظر و افکار اجرا کننده قانع میسازد(عیوضی و پارسا،۱۳۹۲،ص۱۰۹).
قدرت نرم، یک پدیدهی مورد نیاز روزمره در سیاست است. توانایی ایجاد ترجیحات و علایق، معمولاً با داشتههایی چون شخصیت، فرهنگ، ارزشها و نهادهای سیاسی جذاب، یا سیاستهایی است که دارای مشروعیت یا اعتبار اخلاقی بهنظر میرسند. قدرت نرم، فقط به معنای نفوذ نیست. بههر حال نفوذ ممکن است ناشی از قدرت سخت، تهدید یا تطمیع هم باشد. لذا قدرت نرم، چیزی بیش از اغوا کردن یا توانایی به حرکت واداشتن افراد به کمک استدلال است، اگر چه اینهم بخش مهمی از آن است. قدرت نرم از نوع دیگری از ارزش – نه زور، نه پول- برای ایجاد همکاری استفاده میکند و از جذابیت ارزشهای مشترک، عدالت و مشارکت در دستیابی به آن ارزشها بهره میگیرد(نای،۱۳۸۶،صص۱۱۱-۱۱۰).
قدرت نرم، نه زور است نه پول؛ در قدرت نرم به روی ذهنیتها سرمایهگذاری میشود و از جذابیت برای ایجاد اشتراک بین ارزشها، و از الزام و وظیفهی همکاری برای رسیدن به همهی خواستها سود میجویند. قدرت نرم، به آندسته از قابلیتها و تواناییهایی اطلاق میشود که با بهکارگیری ابزاری چون فرهنگ، آرمان و یا ارزشهای اخلاقی، بهصورت غیر مستقیم بر منافع یا رفتارهای دیگران اثر میگذارد. قدرت نرم، تبلیغات سیاسی نیست، بلکه مباحث عقلانی و ارزشهای عموم را شامل میشود و هدف قدرت نرم تأثیر گذاری بر افکار عمومی خارج و داخل کشور میباشد(محمدی،۱۳۸۷،صص۲۶-۲۵).
منابع قدرت نرم
منابع قدرت نرم در یک کشور میتواند از سه منبع(اصلی) پدید آید:
فرهنگ آن کشور(آن بخشهایی که برای دیگران دارای جذابیت است)؛
ارزشهای سیاسی(در مواردیکه در داخل و خارج کشور مورد توجه باشند)؛
سیاست خارجی(در صورتیکه قانونی و مسئولانه بهنظر برسند)(نای،۱۳۹۰،ص۵۱).
فرهنگ، ارزشها، و سیاستها، تنها منابعی نیستند که باعث تولید قدرت نرم میشوند؛ منابع اقتصادی نیز میتوانند هم قدرت نرم و هم قدرت سخت تولید کنند. آنها را میتوان برای جذب و همچنین برای دفع مورد استفاده قرار داد. منابع نظامی نیز گاهی میتوانند به قدرت نرم کمک کنند. یک نیروی نظامی منظم، میتواند منبع جذب باشد، همکاری بین ارتشها و برنامههای آموزشی، میتواند شبکههای بینالمللی ایجاد کند که قدرت نرم یک کشور را بهبود میبخشد. در همین حال سوء استفاده از منابع نظامی میتواند قدرت نرم را تقلیل دهد(همان،صص۱۴۵-۱۴۳).
نیروی نظامی، توان اقتصادی، توان سیاسی، کارآمدی نظام مدیریتی در مواجهه با چالشها، توان برتری فرهنگی، توان رسانهای و … مواردی هستند که میتوانند تولید کنندهی قدرت باشند، اما صرف وجود این موارد، بهخودی خود منجر به تغییر رفتار طرف مقابل نمیشود. درنتیجه برای چنین مواردی از منابع قدرت استفاده میشود. این سرمایههای قدرت هنگامی تبدیل به «قدرت» میشوند که بتوانند در فرایندی متناسب، منجر به تغییر رفتار مطلوب در طرف مقابل شوند. بهعبارت دیگر، در ادبیات قدرت نرم و سخت، هنگامی این منابع تبدیل به قدرت میشوند که بتوانند طرف مقابل را با قدرت ارعاب و تهدید یا جذابیت و مشروعیت وادار به کنش مطلوب کنند. پس درنتیجه میتوان برای هر یک از منابع قدرت، دو گونه قدرت نرم و قدرت سخت، درنظر گرفت؛ بهطور مثال، اقتصاد میتواند هم منبعی برای استخراج قدرت نرم باشد و هم منبعی برای استخراج قدرت سخت. هنگامیکه یک کشور بتواند با استفاده از توان اقتصادی خود، دیگران را مرعوب تأثیرگذاری بر نظام اقتصادی جهانی، منطقهای و یا داخلی نماید، در اینجا بهعنوان منبعی سخت استفاده شده است، و هنگامیکه دیگران، توان اقتصادی یک کشور را بهعنوان زمینهای برای فرصتهای اقتصادی و سرمایهگذاری تلقی کنند، در اینجا از قدرت نرم اقتصادی بهرهبرداری شده است(مطهرنیا،۱۳۸۹، ص۹).
کاربرد قدرت نرم در گفتمان لیبرالیستی
پارادایم حاکم بر رفتار سیاسی در غرب، متأثر از نگرشهای واقعگرایانه و پراگماتیستی متکی بر نظریهی ماکیاولیسم است. ریشههای این نگرش، علیرغم مخالفت شدید ماکیاول با ارسطوی حکیم، به نگرش و تعریف ارسطو از انسان در «اخلاق نیکوماخوس» باز میگردد. او معتقد بود که انسان حیوان ناطق است، و حیوان ناطق رفتاری عقلانی دارد. ماکیاول، پدر «رئالیسم قدرت» این معنا را با این رویکرد دنبال کرد که انسان عاقل است. هر چه را که عقل مورد تأیید قرار دهد مشروع است و دستیابی به هدف مطلوب مشروع میباشد. انسان عاقل برای حصول به هدف مشروع، مجاز به کاربرد هرگونه ابزاری است. پس «هدف، وسیله را توجیه میکند». و لذا کاربرد هر ابزاری در حصول به هدف در حوزههای گوناگون از «جذابیت و مشروعیت» برخوردار است. از همین روی در ساحت قدرت نرم، استفاده از ابزارهای گوناگون، از هویتی ممدوح و پسندیده برخوردار میشود(همان،ص۱۳).
مفهوم کنونی قدرت نرم آنطوریکه توسط جوزف نای توضیح داده شده؛ تأکید بیش از حد بر پدیدهی قدرت میباشد، همچنین سادهسازی تمایز بین دو شکل قدرت بهعلاوه منابعی که زمینهی قدرت را فراهم میسازد، آندسته از افرادی که تهدید و اجبار را در «قدرت» شامل میدانند و آنهایی که به جای آن، بر جذابیت یا – آنگونه که وی نامگذاری میکند- «به همکاری گرفتن» تکیه دارند. نای مینویسد: «قدرت سخت و نرم به یکدیگر مرتبط هستند چراکه هر دوی آنها دو جنبهی توانایی بهدست آوردن اهداف بهوسیلهی تأثیرگذاری بر رفتار دیگران میباشند. وجه تمایز بین آنها هم در ماهیت رفتار و هم در ملموس بودن منابع میباشد». با این وجود وی بهدرستی بر اهمیت اظهارات غیر نظامی، و استفادهی ماهرانه از قدرت تأکید میکند، چراکه این قبیل موارد در دیپلماسی – که بههر حال بسیار بیشتر از قدرت بهکار برده و بیان میشود- آشکار میشوند. نای مینویسد: «رهبران سیاسی از مدتها قبل قدرتی را که از جذابیت حاصل میشود، درک کرده بودند». باید به این مسئله تأکید کرد که این جذابیت است که در ابتدا میآید و میتواند در راههایی که در ظاهر کاملاً نامربوط به قدرت است، ایجاد و بیان شوند. اکثر مردم را هر چهقدر هم مؤدبانه یا غیر مستقیم، نمیتوان بهوسیلهی کنایه و اشارات قدرت – «اجبار» و «به همکاری گرفتن»- متقاعد کرد(میلسن و دیگران،۱۳۸۷،صص۱۵۱-۱۵۰).
ارزشها و هنجارهای اجتماعی از جمله عناصر مولد قدرت دولت در حوزهی نرمافزاری است. مطابق فرمول ارائه شده از قدرت نرم توسط نای، خروجیهای عملکردهای سیاسی باید در تطبیق با ارزشها و هنجارهای عینی قرار گیرد تا عنصر جذابیت و سایر شاخصهای قدرت نرم در سطح جامعه مشاهده گردد؛ اما در عمل، خلاف این واقعیت قابل رؤیت است. اگرچه مدیریت قدرت در حوزهی نرمافزاری، توانایی جذب افکار عمومی، جهت دستیابی به مشروعیت، مقبولیت، اعتماد و سایر شاخصهای قدرت تعریف میشود اما نه با پشتوانهی جذابیتهای عینی قدرت نرم، بلکه با پشتوانهی جذابیتهای ذهنی قدرت نرم؛ جذابیتهایی که در تصویرسازیها و سخنپراکنیها قابل رؤیت است و در تضاد با عملگراییها قرار دارد. نای نیز از این نکته غفلت نکرده و با ظرافت خاصی در کتاب «آیندهی قدرت» به آن اشاره میکند:
چون در ظاهر، قدرت نرم جایگزین سیاستهای قدرت خام بوده است، غالباً این مفهوم توسط صاحبنظران و سیاستگزاران اخلاقگرا با استقبال مواجه شده است؛ اما قدرت نرم بیشتر یک مفهوم توصیفی است تا هنجاری. مانند هر صورت دیگری از قدرت، قدرت نرم میتواند برای مقاصد خوب یا بد اعمال شود. هیتلر، استالین، و مائو، همگی از نظرگاه زیردستانشان صاحب قدرت نرم زیادی بودند، اما این باعث نمیشود که آن قدرت خوب بوده باشد. فشار بر اذهان، لزوماً بهتر از اعمال زور جسمانی نیست(نای،۱۳۹۰،ص۱۳۷).
اینکه نای میگوید، «قدرت نرم بیشتر یک مفهوم توصیفی است تا هنجاری»، یعنی رسمیت بخشیدن به جدایی اخلاقیات و هنجارها از ماهیت قدرت نرم؛ بهعبارتی چارچوب تئوریک قدرت نرم با ارزشها و هنجارها مرتبط است و قدرت نرم در حیطهی عملی همان قدرت سخت فاقد اخلاقیات است با این تفاوت که در چهرهای ناملموس ظاهر میشود. پس همانطور که نای اشاره میکند قدرت نرم میتواند برای مقاصد خوب یا بد اعمال شود، و این آغاز شناخت کاربرد قدرت نرم در گفتمان لیبرالیستی است که بر پایهی شناخت اهداف و مقاصد قدرت، قابل تفسیر است، بر این اساس شناخت مؤلفههای بنیادی منافع ملی ایالات متحده، ضرورت مییابد.
از همان آغاز شکلگیری ایالات متحده آمریکا، منافع ملی بر اساس سه مؤلفه شکل گرفت، و اجماع همهگیر در خصوص آنها به وجود آمد. این سه عبارتند از اشاعهی تجارت آزاد، اشاعهی سرمایهداری، و اشاعهی لیبرالیسم. مثلث منافع ملی آمریکا در قالب این سه اشاعه حیات یافت. بعد از ارتقای آمریکا به جایگاه رهبری جهان در سال ۱۹۴۵ دو مؤلفهی دیگر یعنی ایجاد سازمانهای بینالمللی و حل و فصل سرعتآمیز اختلافات بهعنوان برآیندهای طبیعی سه مؤلفهی اشاعه مطرح شدند. در قرن نوزدهم با توجه به شرایط داخلی و ضرورت استقرار یک سیستم اقتصادی کارآمد، الویت فراوان به اشاعهی تجارت آزاد بهعنوان رکن اساسی سیاست خارجی داده شد که موسوم به امپریالیسم تجارت آزاد شد. آنان به این نکته توجه داشتند که بهترین راه برای توسعهی اقتصادی در داخل آمریکا، دسترسی به بازارهای جهانی برای فروش کالا است. بدین جهت بود که تأکید فراوان بر دسترسی آزاد به بازارها و مواد خام یکی از ستونهای حیاتدهندهی منافع ملی درآمد. ارتقای موقعیت جهانی آمریکا بهدنبال تضعیف موقعیت کشورهای برتر نظام بینالملل در قرن نوزدهم یعنی فرانسه و انگلستان و شکست ژاپن در آلمان، منجر به دگرگونی در استراتژی این کشور گشت. استراتژی نه تنها بر اساس درکی ژئوپولیتیک از منافع آمریکا بود بلکه توجه به دغدغههای موجودیتی که ناشی از تعارض ایدئولوژیک با شوروی بود شکل گرفت. الویت در بین عناصر حیاتدهندهی منافع ملی، متوجه اشاعهی سرمایهداری بود. آمریکا در جهت تحقق منافع ملی خود، استراتژی سد نفوذ شوروی را در پی گرفت. بهدنبال پایان جنگ سرد، محیط اجتماعی خوشبینانه شکل گرفت و آمریکا سیاست توازن قوا را که ماهیتاً درک ژئوپولیتیک از سیاست بینالملل را مبنا قرار میدهد کنار گذاشت و تئوری صلح دموکراتیک و به تبع آن ضرورت اشاعهی لیبرالیسم را پی گرفت(دهشیار، ۱۳۸۶،صص۲۱-۱۷).
اضلاع مثلث منافع ملی آمریکا، که با توجه به تحولات ساختاری، تغییر جهت میدهد، و بر مبنای اشاعهی ارزشهای این کشور شکل گرفته است، منفعتطلبیها و انحصارگراییها را در پوششی ایدئولوژیکی پیش میبرد تا با ابزار سلطه بر اذهان، کسب مشروعیت کند. مورگنتا میگوید:
البته به حرکت درآوردن افکار عمومی ملی در حمایت از سیاستهای خارجی برای حکومت کافی نیست. حکومت همچنین باید از حمایت افکار عمومی سایر کشورها از سیاستهای خارجی و داخلیاش بهرهمند شود. لزوم این مسأله ناشی از دگرگونیهایی است که اخیراً در ماهیت سیاست خارجی بهوجود آمده است. سیاست خارجی در عصر ما نه تنها با سلاحهای سنتی دیپلماسی و قدرت نظامی تعقیب میشود، بلکه از سلاح جدید تبلیغات نیز بهره میگیرد. زیرا امروز منازعهی قدرت در صحنهی بینالملل، تنها منازعهای برای تفوق نظامی و سلطهی سیاسی نیست، بلکه بهمعنای خاص، تلاش برای رسوخ در اذهان انسانها است. بدینترتیب، قدرت یک دولت نهتنها به مهارت دیپلماسی و توان نیروهای مسلح آن بستگی دارد، بلکه وابسته به جاذبهی فلسفهی سیاسی، نهادهای سیاسی، و خطمشیهای سیاسی آن برای سایر ملتها است(مورگنتا،۱۳۸۹،صص۲۶۳-۲۶۲).
وقتی مورگنتا از تسلط بر اذهان سخن میگوید، به معنای لزوم مدیریت افکار عمومی در راستای اهداف سیاست است، و وقتی نای قدرت نرم را توانایی تعیین الویتها مینامد و از لزوم سیاستهای مشروع و یا دارای اعتبار معنوی سخن به میان میآورد، به معنای لزوم مدیریت سیاست در راستای الویتهای افکار عمومی است؛ و این در حالی است که فلسفهی جذابیت قدرت نرم نای در تشریح کاربرد، به ایدهی تسلط بر اذهان قدرت واقعگرای مورگنتا ختم میشود. نای در تشریح کاربرد قدرت نرم میگوید:
حتی وقتی رهبران کشورها حامی آمریکا باشند، هنگامیکه مردم و مجلس آن کشور، تصویری منفی از آمریکا و سیاستهایش داشته باشند بهراحتی نمیتوان به نتایج دلخواه رسید. در چنین شرایطی، دیپلماسی جذب آراء عمومی به همان اندازه اهمیت دارد که ارتباطات سنتی دیپلماتیک بین رهبران کشورها. سیاست، تبدیل به مسابقه بر سر باور پذیری شده است. در سیاست سنتی پیروزی از آن کسی بود که قدرت نظامی یا اقتصادی بیشتری داشته باشد. سیاست در عصر اطلاعات، همانطور که دو متخصص عرصهی سیاست و اطلاعات در مؤسسهی رند گفتهاند: «از آن کسی است که داستانش پیروز شود»(نای،۱۳۸۹،صص۱۹۳-۱۹۲).
عنصر جذابیت در تئوری قدرت نرم نای، در مرحلهی عملی، به عنصر تسلط بر اذهان ختم میشود، جذابیت خود به خود گرایش حول محور را ایجاد میکند و نیازی به سرمایهگذاری در داستانسرایی و سخنپراکنی ندارد؛ اما قدرتی که فاقد جذابیت ذاتی است، با تصویرسازی، تبلیغات را در قالب اطلاعات به افکار عمومی تزریق میکند تا با اقناع جانبی، حمایت افکار عمومی را به سمت منفعتمحوری و انحصارگرایی خود سوق دهد. «میلسن» در کتاب «دیپلماسی عمومی نوین؛ کاربرد قدرت نرم در روابط بینالملل» به این واقعیت اشاره میکند و میگوید:
علیرغم صداهای گوشخراشی که اطراف مردم را احاطه کرده، مردم از یکسو قادر به ایجاد ارتباط با اقدامات دولتها و دیگر بازیگران با پیامهایی که راهبردهای دیپلماسی عمومی در پی پخش آنها هستند، میباشند؛ در حالیکه از سوی دیگر این پیامها را از اقدام کنندگانشان جدا میسازند. بدینسان آنها میتوانند خوشحال باشند که از یکسو پلاکاردهای ضد پرچم ستارهدار آمریکا را حمل میکنند و از سوی دیگر بطریهای کوکاکولا را در دست دارند. اما با اهمیت فوقالعادهتری نسبت به مدیران سیاست خارجی آمریکا، آنها میتوانند جنبههایی از فرهنگ آمریکایی را در حالیکه با سیاستهای جهانی ناشی از واشنگتن مقابله میکند، برگزینند. همهی اینها به روشن شدن یکی از ناسازگاریها در بحث دیپلماسی عمومی و قدرت نرم کمک میکند. یعنی اینکه چرا دیپلماسی عمومی بایستی یک چنین نقطهی توجه فکری عمدهای باشد، اگر منطق بنیادین «سیاستهای جذب» واقعاً کار کند. اگر مردم بخواهند آنچنان که شما میخواهید آنها از طریق جاذبهی فرهنگی عمل کنند، چرا باید چنین انرژی زیادی در دیپلماسی عمومی صرف شود. البته پاسخ تا اندازهی زیادی در این واقعیت است که بازیگران کمی دارای قدرت نرم به شکلی هستند که «نای» آن را در متن مردم آمریکا معرفی میکند. در واقع این دقیقاً فقدان قدرت نرم بخشهای هژمونیک(سلطهطلبانه) است که راهبردهای دیپلماسی عمومی بسیاری از حکومتها را توان میبخشد(میلسن و دیگران،۱۳۸۷،صص۹۱ -۹۰).
و اینگونه است که وسایل ارتباط جمعی کشورهای غربی، از یکطرف، تحت تأثیر نیازهای فوری صاحبان سرمایهدار آگهیها، در خدمت مستقیم منافع سوداگرانه قرار گرفتند و از طرف دیگر، در شرایط خاص استقرار نظام سرمایهداری، با کمک به ترویج فرهنگ مصرفی، توسعهی سرگرمیهای عمومی و ایجاد سازگاری سیاسی، بهطور غیر مستقیم در ردیف عوامل حفظ و تثبیت این نظام حاکم درآمدند(معتمدنژاد،۱۳۸۹،ج۱،ص۳۵۲).
تحمیل اراده از مجرای فرهنگ، مستلزم کاربرد زور آشکار نیست و لذا عکسالعمل بازیگران هدف را برنمیانگیزد، بلکه با هدایت خاموش و غیر مستقیم اذهان آنها، رفتارشان را با خواستههای بازیگر برتر همسو میکند، از این حیث کارآمدترین روش برای جلب رضایت جهانی و پوشاندن جامهی مشروعیت بر قامت اهداف هژمونیک میباشد. از سوی دیگر امروزه بحث از پدیدهی «فرهنگ جهانی» کاملاً مورد قبول افکار عمومی بوده و آمیختگی و پیوند عمیق جوامع بشری در قالب شبکهی پیچیدهی رسانههای ارتباط جمعی، امکان تحقق چنین پدیدهای را به سهولت فراهم آورده است. با این حساب جای تعجب نیست که هم اکنون تیغ یک کارگردان سینمای هالیوود یا یک خبرنگار سی.ان.ان بسیار برندهتر از تیغ دهها کوماندوی آموزش دیدهی ارتش ایالات متحده میباشد(سعیدی، ۱۳۸۹،ص۱۰۸).
پیشرفت وسایل جدید ارتباطی در شرایط وابستگی و توسعهی وابسته، بیش از هر چیز استقلال ملی و هویت فرهنگی جوامع جهان سوم را مورد تهدید قرار میدهد. هجوم فرهنگی قدرتهای بزرگ جهانی از طریق خبرگزاریهای بینالمللی، شبکههای وسیع رادیویی و تلویزیونی، ماهوارههای ارتباطی، تکنولوژیهای جدید ارتباط الکترونیکی، کتابها و نشریات دورهای، و شیوههای آموزشی، کشورهای در حال توسعه را در وضعی قرار دادهاند که استقلال سیاسی آنها عملاً بیاثر گردیده است. تا جایی که در شرایط استیلای استعمار نوین، منافع قدرتهای سلطهجو بهویژه شرکتهای بزرگ فراملیتی، نسبت به دوران قبل از استعمار زدایی سیاسی چند برابر شدهاند(معتمدنژاد،۱۳۹۰،ج۲، صص۱۰۷-۱۰۶).
یکی از خصایص مطبوعات و رسانههای لیبرالیسم، این است که حقیقت را فدای منفعت و سوداگری میکنند. رسانهها بهویژه در زمان جنگ و کشمکشهای بینالمللی، برای حفظ مخاطبان، برنامههای خود را تغییر داده و با تکیه به شعارهای مردمپسند برای جلب آگهیها و مخاطبان بیشتر رقابت میکنند. در آمریکا و در میان مطبوعات و رسانههای اصلی که تقریباً بر ۹۰ درصد مخاطبان ایالات متحده تسلط دارند، هیچگاه تفاوت فاحشی در پوشش و تحلیل و موضعگیری مسائل بینالمللی وجود نداشته است. اما صاحبان رسانههای غولآسا برای آنکه این تکنظری را نوعی تنوع فکری جلوه دهند، سالها است که اسطورهی معتدل و لیبرال بودن قسمت اعظم مطبوعات و رسانههای آمریکا را پیش کشیدهاند. مطبوعات و رسانههای آمریکا جز در یک قسمت کوچک و محدود، در طول دو قرن، روش و ایدئولوژی ویژهای را دنبال کردهاند که همان مکتب سرمایهداری خصوصی با دیدگاه محافظهکارانهی لیبرالیسم یا تجددگرایی و مدرنیتهی غرب است(مولانا،۱۳۸۲، صص۳۹-۳۷).
اینکه آمریکا اشاعهی ارزشها را مطرح میکند تنها و تنها به این جهت است که قدرتش افزایش یافته است و هیچگونه ارتباطی با دغدغههای اخلاقی ندارد. این در واقع چیزی جز سلطه نمیباشد و لیکن به گونهای غیر مستقیم اعمال میگردد و باید آن را امپریالیسم نرم نامید(دهشیار،۱۳۸۶،ص۱۰۷).
امپریالیسم نرم آمریکا، دغدغهی جهانی اخلاقیات را با مدیریت قدرت نرم به جهانیان عرضه میکند. شدت دغدغهی جهانی شدن اخلاقیات مانع از انتظار آمریکا برای الگو بودن میشود و در تشکیل فضای جذبه پیشدستی میکند تا جذابیت قدرت نرم را با قدرت تسلط بر اذهان مترادف کند، و در نهایت با تطبیق عملکردهای سیاسی با صفحهی شطرنج نظام بینالمللی، قدرت نرم را با قدرت سخت تکمیل کند و در مدیریت قدرت هوشمند، واقعگرایی را با لیبرالیسم پیوند دهد. نای در کتاب «آیندهی قدرت» در توضیح «واقعگرایی لیبرالیسم» میگوید:
بافت و موقعیت سیاست امروز، به بازی شطرنج سه بعدی شبیه است که در آن قدرت نظامی بینالمللی به شدت در ایالات متحده متمرکز است؛ قدرت اقتصادی بینالمللی به صورت چند جانبه بین ایالات متحده، اتحادیه اروپا، ژاپن و کشورهای BRIC(برزیل، روسیه، هند و چین) توزیع شده، و قدرت بر مسائل فراملی مانند تغییرات آب و هوا، جرم، ترس و بیماریهای همهگیر، بسیار پراکنده است. ارزیابی توزیع منابع بین بازیگران در هر حوزه تغییر میکند. جهان نه تکقطبی است، نه چند قطبی و نه پر هرج و مرج – و همزمان هر سهی اینها است- از اینرو، یک راهبرد هوشمند بزرگ باید قادر باشد به توزیعهای بسیار مختلف قدرت در حوزههای گوناگون رسیدگی کند و بدهبستانهای میان آنها را درک کند. دیگر بیمعنا است که جهان را با لنز واقعگرایان محض ببینیم که فقط بر صفحهی شطرنج بالا تمرکز میکنند، و یا از لنز نهادی لیبرال که عمدتاً به صفحات دیگر نگاه میکنند. امروزه، هوش موقعیتی به ترکیبی جدید از «واقعگرایی لیبرال» نیاز دارد که همزمان به هر سه صفحه بنگرد. از همه گذشته، در یک بازی سه سطحی، بازیکنی که فقط بر یک صفحه تمرکز میکند، در طولانی مدت، محکوم به شکست است(نای،۱۳۹۰،ص۳۱۸).
واقعگرایان محضی همچون مورگنتا، بر خلاف عقیدهی نای به اهمیت تبلیغات و جنگ روانی در پیوند با قدرت سخت پی برده بودند با این تفاوت که در گفتمان خود، پیکرهی تبلیغات و جنگ روانی را در پوشش زیبای اطلاعات و جذابیت قدرت نرم پنهان نکرده بودند. مورگنتا در کتاب «سیاست میان ملتها» در اینمورد میگوید:
جنگ روانی یا تبلیغات، در کنار دیپلماسی و نیروی نظامی، سومین وسیلهای است که سیاست خارجی، میکوشد از طریق آن به اهداف خود نائل شود. هدف غایی سیاست خارجی، صرفنظر از ابزاری که در این راه بهکار میگیرد، همیشه یکسان است: پیشبرد منافع خود از طریق ایجاد تغییر در ذهن دشمن. در راه رسیدن به این هدف، دیپلماسی از نیروی اقناعی تشویق و تهدید، بر اساس ارضا یا نفی منافع استفاده میکند؛ نیروی نظامی از اعمال فشار فیزیکی بهصورت خشونت بالفعل، بهمنظور نیل به منافع خاص بهره میگیرد. تبلیغات به منزلهی خلق عقاید ذهنی، ارزشهای اخلاقی، و الویتهای عاطفی، و بهرهگیری از آنها در راه دفاع از منافع خود است. بنابراین، سیاست خارجی، تلاشی است برای نفوذ در افکار انسانها. و تبلیغات میکوشد به جای تغییر افکار انسانها از طریق تغییر منافع یا خشونت فیزیکی، مستقیماً افکار انسانها را شکل بدهد(مورگنتا،۱۳۸۹،صص۵۳۱-۵۳۰).

این مطلب را هم بخوانید :  استخراج نقطه ی ابری اورانیم و اندازه گیری آن در نمونه های ...

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  fumi.ir  مراجعه نمایید.