عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خرَّ موسی صاعقا ۲۶ـ۲۵/۱
عشق به مانند اکسیر است که توانایی تغییر ماهیّت انسان را دارد‌. عشق طبیبی است که درد و رنج انسان را زیبا جلوه می‌دهد و برای اصلاح درمان، انسان را به سوی خویش می‌کشاند.
شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما ۲۴ـ۲۳/۱
این عشق است که می‌تواند تکبّر انسان را درمان نماید.
هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و جمله عیبی پاک شد ۲۲/۱
تنها داروی مفرّحی که می‌تواند التیام بخش دردهای بشری باشد نیز عشق است.
پس سقام عشق جان صحّت است رنجهایش حسرت هر راحت است ۴۵۹۴/۶
خوشتر از این سم ندیدم شربتی زین مرض خوشتر نباشد صحّتی ۴۵۹۹/۶
جمع‌بندی
با توجه به موارد بیان شده تا به اینجا، میتوان گفت که مولانا به طور کلی معتقد به دو نوع درد و رنج است‌: یکی درد متعالی که صاحب این درد دچار دغدغه‌ی حقیقت می‌شود و دیگری درد پست که صاحب آن دغدغه‌ی مسائل نازل نفسانی را دارد.[۲۴۶]
نیستش درد فراق و وصل هیچ بند فرع است او نجوید اصل هیچ
احمق است و مردهی ما و منی کز غم فرعش فراغ اصل نی ۶۸ـ۱۸۶۷/۴
مولوی بر این باور است که این غم‌های مذموم از آنِ انسان‌های عادی و آنانی است که به دنیا و امور دنیایی مشغولند و غم مذموم در ضمیر انسان‌های عارف جایی ندارد؛ زیرا ضمیر عارفان مانند جوی آب است که چون جریان آن شتابان شود خاشاکهای غم خارج می‌شوند‌:
آب چون انبه تر آید در گذر زو کند قشر صور زوتر گذر
چون به غایت تیز شد این جو روان غم نپاید در ضمیر عارفان ۰۱ـ۳۳۰۰/۲
او غم‌های دنیوی را داس عمر آدمی‌ ‌می‌داند‌:
این غمان بیخ کن چون داس ماست این چنین شد و آنچنان وسواس ماست ۲۲۹۷/۱
غم‌ها و رنج‌های دنیوی شایسته‌ انسان‌های کوچک و حقیر است و رنج‌های بزرگ شایسته‌ی کسانی که از باده‌ی الهی مست هستند‌:
بهر مخمور خدا جام طهور بهر این مرغان کور این آب شور ۳۵۹۵/۵
انسان وارسته و حقیقی، خواهان درد‌ها و رنج‌های بزرگ است تا بدین وسیله دل خویش را از پلیدی‌های بپیراید و با صیقل دادن آن تجلّی‌گاه حقایق شود‌:
مردن تن در ریاضت زندگی است رنج این تن روح را پایندگی است ۳۳۶۵/۳
مولانا در مقابل غم مذموم، غم ممدوح را می‌آورد. این نوع غم در اشعارش فراوان است و آن غم عشق الهی است که معشوق چنین غمی‌ را به عاشق هدیه می‌دهد. از نظر او این غم کارسازی‌هایی دارد و باید خاکش را سرمه چشم کرد. اندوه متعالی باعث بصیرت می‌شود.
ناخوش او خوش بود در جان من جان فدای یار دل رنجان من
عاشقم بر رنج خویش و درد خویش بهر خشنودی شاه فرد خویش
خاک غم را سُرمه سازم بهر چشم تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
اشک کآن از بهر او بارند خلق گوهرست و اشک پندارند خلق ۸۰ ـ۱۷۷۷/۱
به زعم مولانا چنین غمی ‌‌مهمان خداست. شادی افزا و دام لقای خداست‌:
شاد از غم شو که غم دام لقاست اندرین ره سوی پستی ارتقاست ۵۰۹/۳
دارنده‌ی درد عشق مانند دیگر رنجوران طلب مداوا نمی‌کند بلکه می‌خواهد رنجش افزون گردد؛ زیرا او با این رنج خوش است‌:
آن گداز عاشقان باشد نمو همچو مه‌ْ اندر گدازش تازه رو
جمله رنجوران دوا دارند امید نالد این رنجور کَم افزون کنید
خوشتر از این سم ندیدم شربتی زین مرض خوشتر نباشد صحّتی ۹۸ـ۴۵۹۶/۶
اما از زاویهای دیگر همان طور که بیان شد مولانا کلمه‌ی رنج را در معانی مختلف به کاربرده است؛ از جمله‌: بیماری، سختی و رنج دنیوی، درد و رنج عرفانی و…. آنجا که می‌خواسته معنای رنج را برجسته نماید برای جا افتادن هر چه بیشتر این کلمه در اذهان، آن را با واژه‌های هم معنا مانند‌: غم و اندوه، بلا و کبد و… همراه ساخته است. امام باقر (علیه السلام) میفرمایند: پیوسته هم و غم مؤمن را فرا میگیرد تا گناهی برایش به جا نگذارد.[۲۴۷]بنابراین رنج در عرفان مولانا مراتب اعلایی دارد که جدای رنج به معنای متداول آن یعنی بیماری، درد است.
مولانا در مثنوی بر آن بوده است تا به مهم‌ترین درد بشریّت یعنی درد و رنج فراق از معشوق بپردازد که صدای آن در تمام ابعاد وجودی هر انسانی طنین انداز است. وی با دیدگاه عرفانی خویش علل و عوامل درد و رنج را نیز مورد بررسی قرار می‌دهد که این نوع بینش برخاسته از باورهای دینی وی به جهان هستی و انسان است. فراق از حق از نظر مولوی بزرگترین عامل رنج است که نیازمند صبر بسیار است. او همهی رنج‌ها را در برابر این رنج، گذرا می‌داند. مولانا در مثنوی، عوامل مختلفی را بوجود آورنده‌ی رنج و درد آدمی ‌معرفی می‌کند. مسبّب و بوجود آورنده‌ی برخی از این رنج‌ها خود انسان است و برخی دیگر خارج از حیطه‌ی اراده‌ی اوست. ولی بطور قطع هر دو دسته برای او ناخوشایند است و وی خواهان دور کردن خود از آن‌ها است.
خواهشهای نفسانی را باید از بزرگترین عوامل ایجاد رنج در وجود انسان دانست که تعبیر مولانا از آن به مادر بتهاست. زیادهخواهی و بطور کل نفس خواستن، نادانی، خیالات و… از دیگر عوامل رنجزا از دیدگاه مولانا است.
وی بر این باور است که ‌انسان لذّات و شادیها را باید در درون خویش بکاود و بدین صورت انسان را به کشف وجود خویش ترغیب می‌کند. او رنج‌ها را محکی برای شناخت عیار انسان از جانب حق می‌داند و به کرات به این نکته اشاره می‌کند که هر کدام از این رنج‌ها برای آدمی ‌آثار نیکی را می‌تواند در پی داشته باشد از جمله تلطیف روح، یاد خدا، قرب به درگاه حق و… ‌.
راه رهایی از رنج‌ها هم از دیدگاه مولوی نادیده گرفته نمی‌شود. از دیدگاه مولوی برای رهایی از درد و رنج بایستی حق را یگانهی شایسته عشق بدانیم و خویشتن را در خدمت او ببینیم. از این منظر مولانا به دفعات در مثنوی به این نکته اشاره میکند که فهم رنج غم غربت، تلاش برای رهایی از آن را جهت دار می‌کند.
تصویری که در مثنوی از انسان کامل ارائه میشود شخصی است که بینش حل درد و رنج را یافته است و در نتیجه میتواند بسته به شرایطی که در آن قرار میگیرد راه مناسب را تشخیص داده و بدان عمل نماید. در توضیح این مسأله مولانا با نقل داستان‌ها میکوشد تا به مخاطب خود بفهماند که در هر موقعیتی صلاح فرد متفاوت است گاهی این صلاح صبر و شکیبایی است، گاهی مهار فزونخواهی و…‌. او همواره تأکید دارد که تغییر راه و روش در هر موقعیت به معنی منحرف شدن از مسیر اصلی نیست و شخص نباید در مواجهه با غم و رنج دچار تزلزل و ترس شود. چنان که بیان شد راه مولانا برای برون رفت از درد، رنج و معنی دادن به پیمودن راه رهایی، شناخت غایت درد و رنج است. درد و رنج علی رغم اینکه مسئله‌ای آزار دهنده است در عین حال می‌تواند وسیله‌ای برای دستیابی به قرابت حقّ باشد.

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  jemo.ir  مراجعه نمایید.